گفتگو

  • ۱۶ بهمن ۱۳۹۳

    گفت و گوی بانی فیلم با حامد بهداد / مردم محترم! اشتباه می‏ کنید «فیلم» نمی ‏بینید

    گفتگو

    بانی فیلم – عظیمه کنعانی: حامد بهداد در چند سال اخیر، ابعاد تازهای از بازیگری خود را به نمایش گذاشته است. او خودش هم به اگزجره بودن شخصیت حقیقی و شیوه بازیگری اش اذعان دارد و معتقد است کاراکترهای آرام و درونگرایی که در چند سال گذشته با بازی او دیده ایم، حاصل رشد اوست و شاید تغییر تفکری که محصول زیست بیست ساله او در این سینماست. حامد بهداد امسال تنها با یک فیلم در جشنواره فیلم فجر حضور دارد و به همین بهانه گفت و گوی مفصلی با وی داشتیم که شرح آن پیش روی شماست.

    امسال تنها یک فیلم در جشنواره دارید. چرا؟
    – طبیعی است در همین ۱۵ سال اخیر، دو دوره را به یاد می آورم که کمتر کار کردم و این چیزی است که به گمانم برای همه پیش آمده است.  بخشی از این اتفاق به دوره قبض ذهنی و روحی  بر می گردد، بخشی دیگر به پیری و از کار افتادگی بازیگر و بخش دیگر، به اینکه زمانه عوض شده و  بازیگر دیگر کارآیی سابق خود را ندارد و نسل جدید، مطالبات دیگری از جامعه دارد.  از طرف دیگر سلیقه و انتخاب و تحلیل بازیگر ممکن است از جایی به بعد پاسخگوی سلیقه جامعه یا در شأن آنان و منتقدان(که البته بعد از جامعه اولویت دارند) نباشد. سینما هنری است متعلق به مردم و فیلمساز در هر سطحی از از دانش سینمایی که قرار داشته باشد، وقتی فیلمش را روی پرده فرستاد، آن اثر دیگر به خودش تعلق ندارد و مال مردم است. مثل این است که شما یک بوم رنگ را به سمت یک ناخودآگاه جمعی پرتاب کرده باشید و بازگشت آن، انعکاسی است که از سوی مردم خواهید دید. اثر هنری بعد از مواجهه با مخاطب است که ماهیت اصلی خودش را پیدا می کند چون از حالا به بعد هر کسی اثر را به رأی خود تفسیر می کند. من شأن منتقد را پایین تر از مردم به حساب می آورم، نه به این جهت که دانش بیشتر یا کمتری دارد، بلکه به این دلیل که او هم کاری به جز مردم شناسی و جامعه شناسی جامعه خودش ندارد.  او باید سطح دانش و سلیقه عمومی را قبلا بالا برده باشد و تا حالا مقایسه ای داشته باشد از صاحب اثر به ناخودآگاه جمعی جامعه اش و همچنین تعبیر شخصی هنرمندانه خودش. زمانی بازیگر نه در شأن مردمش بازی می کند و نه در شأن منتقدش و در اینجاست که او حذف می شود. من امسال خیلی از کارها را رد کردم. برخی از این فیلمنامه ها را باید به شرکت هایی داد که نیاز به کاغذ دارند تا لااقل بتوانند از پشت آن استفاده کنند. مبالغه نمی کنم؛ از چهل و هفت هشت فیلمنامه ای که وجود داشت ۳۰ مورد از آنها پیشنهاد واقعی به من بود و در آن می شد پول پیدا کرد، ۱۵ مورد از آنها فیلمنامه های محکمی بودند که من حتما باید به آن جواب می دادم و ۵ مورد شان هم قرارداد بوده اما من نبستم. در کل هیچ فیلمنامه ای را جذب نکردم. گویی چسب جذبم خراب شده بود یا خشم درونمبعضی از فرصت ها را سوزانده است، پیش می آید دیگر. گاهی پیش می آید دیگر ! گذشته از این، سه ماه هم درگیر پایان نامه دانشگاهم بودم.
     پایان نامه دوره کارشناسی تان را به تازگی ارائه داده اید؟!
    -بله.  بعد از ۱۵ سال تنها واحدی که از دوران تحصیل من باقی مانده بود، واحد پایان نامه ام بود. استادم امیر دژاکام و دکتر علی پویان کمک کردند و یکی از همکلاسی های قدیمی ام، محمودرضا رحیمی مرا همراهی کرد که امروز یک استاد دانشگاه است.  حمیدرضا نعیمی و حمیدرضا سرور هم رفقای دیگری هستند که کنار من بودند. من برای پایان نامه ام یک فیلم مستند ساختم و علی اظهری آن را فیلمبرداری کرد و علیرضا شایسته دستیارم بود. امیر دژاکام دو سه سال پیگیر بود برای اینکه من پایان نامه ام را تحویل دهم و بالاخره شد این کار را انجام دهم. قرار بود بعد از اتمام فیلم «خانه دختر» من به مدت ۱۰ روز پایان نامه را آماده کنم. کار به این شکل بود که مونولوگ های به یادماندنی تاریخ نمایش را حفظ و اجرا می کردم. این کار اما خیلی طاقت فرسا بود و سه ماه از سال را صرف ساخت آن فیلم مستند کردم. این یک شوخی بود که بخواهم کار را ده روزه تمام کنم. من منصرف شدم از اینکه بخواهم آثار نویسنده های متعددی همچون آرتور میلر، تنسی ویلیامز، بکت ، یوجین اونیل و چخوف را حفظ یا بررسی کنم. تصمیم گرفتم تنها به آثار شکسپیر بپردازم؛ هملت، اوتلو، مکبث، ریچارد سوم، رومئو و ژولیت و ژولیوس سزار.  به اتفاق رضا سرور یک تحلیل کلی از این شش اثر انجام دادیم . ما می خواستیم به نوعی این شش تراژدی را با هم مونتاژ کنیم. من در پانزده سال اخیر تمام مدت سر کار بودم و فرصت نمی شد پایان نامه بنویسم. خیلی ها مرا همراهی کردند. دست آخر توانستم بیست دقیقه از این نمایشنامه تک نفره را آماده کنم و همان را ارائه دادم.

    و اینطور شد که امسال تنها با «خانه دختر» شما را در جشنواره می بینیم.
    -بله. پیشنهادهایی را رد کردم به این دلیل که یا فیلمنامه خوب نبود، یا دستمزد پایین بود، یا چند سفر برایم پیش آمد. در کل، اینکه یک بازیگر کار بکند یا نکند هیچ تعجبی ندارد. نکته اینجاست که در همین سینما، زمانی فردین و بهروز وثوقی ها بوده اند که بیکار هم شده اند. ما پیشکسوتانی داشتیم که راه را برای ما هموار کردند و حالا بازیگران شاخص نسل جوان در حقیقت، در مقایسه با آنان کاری انجام نداده اند. بازیگر درجه یکی مثل مهدی هاشمی ده سال در این سینما بازی نداشت. آیا جامعه سینمایی کم هوش و کم حافظه از یاد برده است که هاشمی چه کسی بود؟ او  مثل داستین هافمن یک ستاره بی ادعاست. او کاری می کند که در بساط بی نمایشی دهه شصت، مردم پای تلویزیون بنشینند. کاهانی او را بعد از ۱۰ سال دوباره به سینما بازگرداند. من هیچ دکان و دستگاهی برای خودم یا هم نسلانم باز نکرده ام. ما بیشتر از بازیگران قبل از خودمان نیستیم. نسل بعد هم بیشتر از ما نخواهند بود. کم کاری من در این یک سال به اقتصاد بیمار سینما هم بر می گردد. البته خودم هم آمادگی ذهنی نداشتم و نمایشنامه «سوفله برای شکسپیر» قوای زیادی از من گرفت. سه ماه هر روز، از هشت صبح کتاب می خواندم و می نوشتم و میزانسن می دادم. من در این مدت در موسسه آقای دژاکام زندگی می کردم و حتی می خوابیدم. حتی به ماه رمضان رسیدیم و روزه می گرفتم و در این حال مطالعه می کردم؛ این سه ماه، حقیقتا قوای مرا تحلیل برد. با رضا مهدی زاده جلسه ای داشتیم برای طراحی دکور. حمیدرضا نعیمی نیز قرار بود متن نمایشنامه را بنویسد. ما یک کار فرم داشتیم که مونتاژی از شش تراژدی بود. کار طاقت فرسایی بود. ویلیام شکسپیر بعد از خداوند، بالاترین خالق هاست. او هفتصد کاراکتر مختلف در کارنامه اش دارد. او با ذهنی شاد و گویی از آسمان دست به نوشتن برده است. او کاراکترهایی را خلق کرده که نمی توان دست به ترکیب کهن الگویی شان زد.
    شما قبلا هم تجربه همکاری با شاه حسینی را داشتید؟
    -بله در زمانی که شهرام دستیار کارگردان سریال «یک مشت پر عقاب» بود با او کار کردم. رابطه من و او به قدری گرم و صمیمی بود که دوست داشت در فیلمش بازی کنم. محمد شایسته تهیه کننده فیلم هم خیلی آقامنش کار را آماده کرد و تحویل دفتر جشنواره داد. از پرویز شهبازی هم متشکرم که فیلمنامه خوبش را در اختیار ما قرار داد تا بتوانیم استفاده کنیم.
    وقتی بازی در فیلم شهرام شاه حسینی به شما پیشنهاد شد، با توجه به چند فیلمی که قبلا از او دیده اید، این سوال برای شما به وجود نیامد که او می تواند این سبک متفاوت در کارنامه کاری خود را به خوبی تجربه کند یا نه؟
    -به هیچ وجه. در ابتدا باید بگویم رویکرد من به سینما با گذشته فرق کرده و ذهنم کمی بازتر شده است. من به این نتیجه رسیده ام که بازار تا چه حد می تواند در سینما مهم باشد. شاه حسینی فیلمساز شایسته ای در سینما به حساب می آید. از اینکه نوشتهء شهبازی را بازی کردم خوشحالم وقتی به مسئله ای با رویکرد دوستانه نگاه می کنی و لیاقت های کسی را تشخیص می دهی، این فرصت را با ذهنت به او می دهی که اتفاق فرخنده ای برای او رخ دهد. من و امثال من این موج مثبت را برای شهرام می خواستیم تا او قدم به مرحله بعدی کارنامه هنری اش بگذارد. برخی به من می گویند که تو بدقولی یابداخلاقی. دقیقا همان افرادی که این فکر را درباره من دارند، نمی دانم چطور می شود که سر کارشان مطابق تصورشان پیش می آید.

    این موضوع به خاطر آن موج منفی است که چون به شما بدبین اند به سمت تان می فرستند؟
    -نه. واقعیت این است که الگوی ذهن آنان درباره من فعال می شود و تنها همان جنبه های منفی مرا می بینند. در مقابل، کسانی که مرا شاد، فعال، با انرژی، خوشحال، کاری و ساعی می دانند مرا دقیقا به همین شکل هم می یابند چون این الگوی ذهنی درباره من برای آنان فعال می شود. کسانی که امسال فیلم آنان را ترک کردم و نتوانستم با آنان همکاری داشته باشم، همان کسانی بودند که همان تفکر منفی را درباره من داشتند. کسانی که مرا عبوس می دانستند، دقیقا با همین جنبه وجودی من برخورد کردند. همین واقعیت درباره شهرام شاه حسینی هم صدق می کند. اگر ما فکر کنیم شاه حسینی سازنده فیلم های معمولی است فیلم او را یک فیلم سطحی ارزیابی می کنیم، تصوری که واقعیت ندارد. در اینجا تأکید می کنم که فیلم تجاری یا فیلمفارسی هم لزوما فیلم بدی نیست. من سینمای اجتماعی را دشمن سینمای مردمی به حساب می آورم و می گویم فیلمفارسی مربوط به سینمای مردمی بود. فیلمفارسی چند نقطه ضعف عمده داشت که باعث شد نقاط مثبتش هم از بین برود. اگر ما قرار بود شاه حسینی را خدای نکرده یک فیلمساز سطحی تصور کنیم، همیشه همان سطح نصیب مان می شد. من از آن دسته دوستانِ شهرام بودم که همیشه به او می گفتم پس فیلم خودت را کی می سازی؟ به او می گفتم تو به سینما وارد شدی و فیلم هایت هم فروخت. حالا دیگر فیلم خودت را بساز تا من هم در آن بازی کنم. این حرف را دارم برای اولین بار می زنم: چقدر خوب شد که شاه حسینی با حسین فرح بخش کار کرد. من فرح بخش را از لحاظ علمی، تئوریک و شعور آکادمیک در سطح بالایی ارزیابی نمی کنم اما از لحاظ به درد بخور بودن برای همین سینمای ایران فرح بخش فرد مناسبی است، چه از نظر رسیدگی به امور عواملش و چه از لحاظ ایجاد مشارکت مردم در جامعه و ورود مردم به سینما. ایران یک کشور کمی است و نه کیفی. اینجا جای انتخاب کردن نیست و تو فقط باید کار کنی. من شانس آوردم که توانستم کارها را انتخاب کنم. نمی توانم برخی از فیلم ها را بازی کنم با اینکه خودم می خواهم. باید در هم کار کرد و همه فیلم ها را بازی کرد. باید بود و باید کار کرد.  این خیلی زشت است که زنان ما دارند در شالیزار کار می کنند و مردان مان، استراحت. اینکه زنان ما مسوولیت پذیر تر از مردان باشند، خیلی زشت است. اینکه میانگین کاری ما زیر هشت ساعت است، خیلی بد است. تهیه کننده و کارگردان باید فیلم بسازند و مردم باید فیلم ببینند. بازار هر چیزی باید رونق داشته باشد. هر چه رونق بیشتر باشد انرژی ما بیشتر است و ما شادتر خواهیم شد. بازیگرهای دلسوزی مثل من، نگاه مان به شهرام شاه حسینی اینگونه بود که او باید مرحله عوض کند. ما نباید «کلاغ پر» را فیلم بدی به حساب بیاوریم چون آن هم قسمتی از زندگی هنرمند است. بگذارید جور دیگری توضیح بدهم. وقتی در ترکیه بودم به دیدن بهمن قبادی رفتم. به خاطر فیلم «کسی از گربه های ایرانی خبر نداره» دوستی ام با قبادی قوام گرفت. آنجا نقدی داشتیم درباره فیلم «فصل کرگدن ها» و اینکه چرا بهروز وثوقی دیالوگ نمی گوید. اینکه چرا فیلم تو نسبت به فیلم های دیگر در سطح پایین تری نقد می شود؟ قبادی برای اولین بار گفت این ها نمی دانند چه بلایی بر سر من آمده؟ بهمن قبادی که همه ما او را  به عنوان یک کُرد می شناسیم، جلوی چشم من با یک بازیگر کُرد صحبت کرد و از جایی به بعد ادبیات کُردی او ضعیف شد و شروع کرد به فارسی حرف زدن. او بیشتر از اینکه کُرد باشد ایرانی است. او می گوید من چه کردم جز یک اشتباه؟ تازه مضمون «فصل کرگدن» اشتباه نبود، من فقط چیزی را به شکلی که خودم خواستم نشان دادم. می گفت من متعلق به ایرانم. او تعریف کرد که در خانه اش در استانبول هر روز گریه می کرده و از خودش می پرسیده من اینجا و در این غربت چه می کنم؟ او می گفت داشتم از افسردگی و احساس بی کسی از بین می رفتم. می گفت در این شرایط بهروز وثوقی و مونیکا بلوچی را پیدا کردم تا یک فیلم را بسازم و حالا با زبان دیگر از وثوقی مواجه شدم. دیالوگ ها را کم کردم تا بتوانم فیلم را شاعرانه بسازم…  فیلم را باید با فیلمساز سنجید. بازی را باید با بازیگر سنجید. این مصاحبه با من است و من ترجیح می دهم دیگر بر اساس تجارب خودم حرف بزنم. پس برای مثال «زندگی جای دیگریست» را باید با آن دوران از زندگی من ارزیابی کرد.  شاه حسینی هم فیلمش با امروز خودش سنجیده می شود. این کارگردان ضمن طی کردن رشد انسانی خودش، مسیر هنرمندانه اش را هم می پیماید. قبادی مسیر انفرادی اش را در تبعید سپری می کند. اساسا فیلم خوب ساختن در همه جای دنیا تاوان سنگینی دارد.  تو باید تابع قانونی باشی که در آن زندگی می کنی و پذیرش حاکمیت  داشته باشی. این مسیر انفرادی هنرمند است. امروز شاه حسینی از تبعید ایده آلیستی خودش بیرون آمده و فیلمی ساخته که بهتر از یک فیلم خوب است. با این حال او هنوز هم خوشحال است از همکاری با کسی مثل فرح بخش چون او اگرچه کمی مود قضاوت است ولی سینما را خوب می شناسد و تکلیفش با آن مشخص است. درست است که نقدهایی به او وارد است اما او از سینمایی خاطره دارد که مردم برای آن سینما صف می بستند. وقتی گذشته آدم سخت و منقبض باشد اتفاقا می تواند شروع خوبی باشد برای ادامه راه هنرمند. به شهرام شاه حسینی هم باید نگاهی این چنینی داشت.
    داستان «خانه دختر» از این نظر که اخلاقیات دختری از مرگ او مهم تر شود قبلا در فیلم دیگری مثل «درباره الی» دیده شده بود. درباره این موضوع چه نظری دارید؟
    -اینکه بخواهیم فیلم های «درباره الی» و «جدایی نادر  از سیمین» را رنسانس سینمای ایران بدانیم از بی سوادی و جو زدگی است. اگر ما بپذیریم فیلم جدید شهبازی، مسیری از سینمای خود او را طی می کند، دیگر به این برداشت نمی رسیم. زبان شناسی و زیبایی شناختی فیلم فرهادی با ادغام شاه حسینی و شهبازی متفاوت است. بحث «درباره الی» بحثی است درباره طبقه روشنفکری در جامعه ایران. دانشجویان حقوقی که خودشان به دموکراسی نمی رسند. حقوق خوانده اند و هنوز چیزی درباره رأی نمی دانند یا اگر می دانند نمی توانند اجرایش کنند. یا «جدایی …» بحث دیگری است که به طبقه بورژوآ و طبقه متوسط جامعه می پردازد اما در «خانه دختر» پای یک ذهنیت به میان می آید. ذهنیتی که تقریبا به عموم طبقات، سنت ها و تابوهای جامعه بر می گردد و  به چیزهایی که هیچ ربطی به روشنفکری ندارد. در آن فیلم روشنفکر ما در دموکراسی در مانده است و در «خانه دختر» پای توده در میان است و عقبه پنهان تفکر فرد به فرد ما تقریبا درگیر با این موضوع است.
    البته قصه ها می توانند بسترهای مشترک داشته باشند با پرداخت و رویکرد متفاوت.
    -اصلا سینما برای من از ادبیات نمایشی، قصه و فیلمنامه شروع می شود. قلم، نقطه اشتراک بین ذهنیت و عنیت است. یعنی حکمتی است که هبوط می کند و نازل می شود. در واقع کوچک می شود تا به اندازه فهم ما در بیاید. در انجیل می خوانیم در ابتدا کلمه بود و کلمه از جانب خدا بود و کلمه، قدرت بود. قرآن هم با اقرأ شروع شده است. پیداش قلم حتی از پیداش آتش مهم تر است. به همین دلیل بعد از کتب آسمانی نوبت می رسد به اندیشمندان و روشنفکران و در سطح کوچکتر، به نمایشنامه نویسی و فیلمنامه نویسی.  پرویز شهبازی ممکن است به اثر خودش وفادار تر باشد یعنی از همان  چیز نابی که نوشته تصور ناب بهتری داشته باشد. شهرام شاه حسینی اما، آن را تقسیم به فهم مردم کرده است. ممکن است فیلم شهبازی رنگ آمیزی حکیمانه تری داشته باشد، اما شاه حسینی که از بازار سینما آمده است، یک عمر دستیاری کرده و شناخت لدنی تری از مردم دارد، فیلمش ترجمه به زبان مردم است. فیلم باید ترجمه به مردم و به بازار شود. فیلم باید درخورد فهم مردم باشد، هرچند که من فکر می کنم فهم سینمایی مردم سقوط کرده است. مردم این کشور زمانی به تماشای فیلم گاو می نشستند. آنان آثار گدار و برگمان را دنبال می کردند. من هیچ گونه عناد و دشمنی با سازنده فیلم «اخراجی ها» ندارم. درست است که فیلم او در سلیقه من نیست و شأن خودم را بالاتر از این فیلم ها می دانم اما معتقدم پایین بودن سطح فیلم این فیلمساز، هم سطح با سلیقه فعلی مردم جامعه من است و برای همین می فروشد. وظیفه منتقد این است که سطح فهم مردم را بالا بیاورد و بعد از اینکه مردم از دیدن این آثار سیراب شدند بروند مراحل بعدی را طی کنند. مردم روزنامه نمی‏ خوانند و فیلم نمی بینند. کتاب نمی‏ خوانند و سطح فکری شان اینقدر دم دستی است که افتخارشان این است که کتاب نمی خوانند. اشتباه می کنید مردم محترم که فیلم نمی بینید! شما باید برخی از برنامه های تلویزیونی را تماشا کنید. کسی که از کتاب و فیلم و سینما و تئاتر دور باشد، جامعه خودش را هم به خوبی نمی شناسد. اگر دریچه نظر تو نسبت به موضوعی مثبت شود، جامعه تو نیز از سمت مثبت خود، خودش را به تو نشان می دهد. ما منتظر بودیم شاه حسینی فیلم خوبش را بسازد، او هم این کار را کرد. برای اینکه توقع خوبی از جامعه داشته باشیم باید اول آن را بشناسیم و ابعاد بد و خوب آن را بشناسیم. آن وقت است که بخش آنیمایی جامعه از بخش آنیموسی آن جدا می شود. آن وقت در فیلم اجتماعی ما اگر بد و خوب از هم تفکیک نشود ، در ذهن مردم قابل بررسی و ارزیابی است.
    من فکر می کنم فلسفه وجودی کاراکتر شما در فیلم «خانه دختر» با یک جمله مشخص می شود؛ آنجا که به نامزدش می گوید یک حرف هایی را هیچ وقت به من نگو.
    -نه این صرفا یک شعار تبلیغاتی بود و اصلا محمد شایسته به من گفت من از یک جمله این فیلمنامه خوشم آمده و می خواهم بسازمش و آن جمله، همین بود. ما آدم های عقب مانده ترس از سعادت داریم و به آن لگد می زنیم. گاهی باید از زن و بچه گریخت و باید از صمیمی ترین دوستان ببرید. آنقدر که تنها شوی و تمامیت تو پیدا شود. به کمال برسی و بفهمی هر وابستگی غلط است و این ها تو را از رشد و ادامه زندگی باز می دارند. وقتی این مرد به زنش می گوید یک چیزهایی را هیچ وقت به من نگو، لیاقت راست شنیدن و رویارویی با حقیقت را ندارد. ما ترسو هستیم و این جمله بیانگر مواجهه یک آدم با ترس های خودش و با واقعیت های آینده زندگی خودش است. برای انسان اروپایی اما تابوها شکسته است. او اگر به دره فرو رفته، خوبی اش این است که چیزی از مرحله قبل باقی نمانده است. هرچند سنت هم در زمان خودش مدرنیته ای بوده و پاسخش را داده است. حرکت است که موضوع خیلی مهمی است و مردم از چیزی که در حال جلو رفتن است خوش شان می آید. ذهن بشر اصولا میل به انفعال دارد و هر چیزی که در این جهان به وجود می آید می خواهد تبدیل به عدم بشود. گویی می خواهد به سرمنشأ اصلی خودش که انرژی است برگردد و به بی شکلی برسد. حرکت است که اهمیت دارد. جامعه ای که حرکت دارد، انسانی دارد که دارای اراده است و تشخیص داده خودش باید سرنوشت خودش را در دست بگیرد. این جامعه ای که ما امروز در سینمای دوستان می بینیم سینمای منفعلی است. این انسان است که دست رو به خدا بلند کرده اما خودش هیچ حرکتی نمی کند.  اینطور نیست که ما هیچ دخل و تصرفی در سرنوشت مان نداشته باشیم وگرنه باید بایستیم و کشته شدن خودمان را ببینیم. این تفاوت انسان جامعه من است با انسان جامعه اروپا. حرفی که به عنوان شعار تبلیغاتی استفاده شده شاید نقطه ضعف خود تهیه کننده بوده است.  شاید یک مسئله شخصی است و اصولا مسئله هر چه شخصی تر شود جهانی تر می شود چون به ریشه تو بر می گردد.  جامعه سنتی گاهی اوقات معلوم نیست عبور از آن به نفع این انسان است یا نه.
    هیچ صحنه ای از گریه شما در فیلم وجود ندارد. همینطور است؟
    -یک صحنه اینچنینی بازی کردم اما شهرام خوشش نیامد. شاید چون باعث می شد از لحن فیلم دور بشویم. جایی که کاراکتر می فهمد همسرش گم شده، از نظر من جایی بود که می شد این گریه را امتحان کرد. گویا شهرام نپسندید
    این سوال را برای این پرسیدم که بدانم از نظر شما این مرد واقعا عاشق همسرش بود؟ به نظر می رسد بعد از فاجعه خیلی خوددار شده است.
    -آن پسر مبهوت شده و بهت یعنی تو دقیقا نمی دانی که هستی و چه می خواهی. بهت، فرزند جامعه ایدئولوژیک است اما خودش ایدئولوگ نیست. وقتی مادر و خواهر این خانواده را می بینی، باید و نباید آنان را می بینی. ایدئولوژی یعنی باید و نباید و این کاراکتر فرزند جامعه ایست که ایدئولوژی دارند. این چیزی است که لزومی ندارد به آن فکر کنیم و کافیست زندگی کنیم. به همین دلیل هم هست که هنرمند هیچ دلیلی برای آن نمی تراشد و فقط نمایشش می دهد. نقشی که من بازی اش کردم، نقشی بینابینی در جامعه ایست که می خواهد از مرزهای باید و نباید و تابوها عبور کند بدون اینکه خودش بخواهد اما یک پای او در عقب گرد خانوادگی اش است. ممکن است یک تهیه کننده ای چنین فیلمی را به خاطر یک مسئله شخصی بسازد اما در اینجا نویسنده جهان شمول تر حرف زده یا کل اقلیم را در بر دارد. این مرد درباره دوست داشتن یا نداشتن زن مورد نظرش در حال گذار است. نویسنده مرد فیلم مشغول حرف زدن درباره یک مسئله زنانه است اما این قضاوت و شیوه نگاه از جانب مردان هم هست چون در جامعه سنتی که من هرگز آن را غلط به حساب نمی آورم، زن به رهن و اجاره مرد در می آید. درست است که مسئله بکارت زن مسئله مهمی برای مرد است اما برخی در مواجهه با این تابو آن را به صورتی اخلاقی برای خود حل کرده اند در حالیکه هنوز برای ناخودآگاه جمعی جامعه یک موضوع حل نشده بقی مانده است. این مسئله باید به قدری مرور شود که در جامعه ما حل شود و به حرکت بشری تسریع ببخشد. پرویز شهبازی این تعصب سازی را از جانب زنان قصه به متن وارد کرده و نه مردان آن. این نشان می دهد دخل و تصرفی که زنان در تعصب ورزی این جامعه دارند، مردان ندارند. بنابراین من تعجب می کنم از نماینده مجلس خانمی که درباره حقوق زنان چیزی نمی گوید. اینجاست که نمایندگان مرد بهتر عمل می کنند. این موضوع برای من به ماهیت آنیمایی زنان هم بر می گردد این زنان جامعه هستند که ایجاد تعصب می کنند. تعصب چیزی است که اتفاقا به بعد از اسلام برنمی گردد. مردم ایران اصولا قبل از اسلام هم مردمی متعصب بوده اند.
    پس شما خود زنان را هم در این ظلمی که به آنان می شود مقصر می دانید؟
    – من فکر می کنم در این فیلم شهبازی دارد زن جامعه خود را نقد می کند چون خیلی راحت می توانست به جای خواهر و مادر داماد برادر و پدر داماد را وسط بیاورد. در نقطه ای که تاریخ این اختیار را به دختر و پسر داده که بعد از اینکه یکدیگر را پسندیدند ازدواج کنند. مرد بدش نمی آمد جوابی موافق و منطبق بر جامعه سنتی اش بگیرد اما به نظر می رسد اصل قضیه را می دانسته یا اینکه نمی خواسته است دوباره آن را مرور کند.
    شما فکر می کنید دختر چرا خودکشی کرد؟
    -ظاهر آن میزانسن هیچ ربطی به باطن آن ندارد. ما می توانیم در یک روزمرگی زندگی کنیم و هر روز در طول موج یأس و نا امیدی به سر ببریم که خیلی شبیه به مرگ است. حالا می دانم که روزمره گی شامل حال فرزندان این جامعه هم می شود. این خودکشی یک میزانسن است و دارد از ذهن آن دختر می آید حتی اگر خودکشی نبوده باشد. ذهنی که درگیر  و مسموم و صدمه خورده است. یک زن وقتی با سوالی در مورد خصوصی ترین مسئله زندگی اش روبرو می شود باید به سوال های دیگری هم جواب دهد و سوال های بعدی ویران کننده تر است. پاسخ پرسش های بعدیست که تاوان سنگینی دارد و حتی فکر کردن به آن ویران کننده است. ذهن انسان نقطه های تاریکی دارد که مواجهه با آن خیلی سخت است و پرداختن به آنها زیر سایه علم روانشناسی امکان پذیر است. صدمه ها و پارگی های بی شماری در روح ماست که پرداختن به آن جز با پاک کردن محتوای صورت مسئله امکانپذیر نمی باشد. جامعه ای که ما در آن زندگی می کنیم جامعه ای نیست که اجازه دهد ما تجاوزها و سوء تفاهم ها را پیش خانواده هایمان مطرح کنیم. حالا اگر این تجاوزها و سوء رفتارها درون گروهی و از خود خانواده باشد دیگر غیر قابل جبران است. جامعه ای که بشر اروپا دارد تجربه می کند جامعه برون فکنانه ایست. جامعه ایرانی جامعه آبروداریست و آبروداری اش را با پنهان کردن مسائلش به دست می آورد. انسان این جامعه انسانی تودار است و تمرین کرده دردش را در سکوت خود باقی بگذارد. وقتی فاجعه بر سر انسان می بارد این فرصت پیدا می شود که کسی درباره او حرف نزند. شاید اینکه انسان این جامعه همه چیز را مسکوت باقی می گذارد، اتفاق درستی باشد اما از جایی به بعد وقتی تبدیل به تجاوز و صدمه روحی روانی می شود باید برون فکنی اتفاق بیفتد. وقتی تو درباره مسائل سیاه ذهنت حرف می زنی آنها از حرکت باز می ایستند. مسئله ای که زن جامعه «خانه دختر» دارد مسئله ایست که هنوز جرئت بازپرداخت به آن را نداریم.
    برخی می گویند حامد بهداد در چند فیلم اخیرش متفاوت ظاهر شده. شما این تفاوت را قبول دارید؟
    -ما در ارزیابی کار بازیگر یک رویکرد درونی داریم و یک رویکرد بیرونی. مثلا قهرمان های فیلم های کیمیایی با قهرمان سینمای گله  در فیلم «کندو» چنین تفاوت هایی دارد و این تفاوت ها با دقت در مولفه ها به دست می آید. نوک چاقوی قهرمان های فیلم های سینمای کیمیایی رو به بیرون و دیگران است اما نشانه گیری فعل دراماتیک قهرمان های سینمای فریدون گله رو به خود قهرمان است. رویکرد قهرمان کیمیایی بیرونی است و دراما را در بیرون جست و جو می کند. قهرمان فیلم گله اما دشمن را در خودش می یابد. او در کافه خود را در منشوری از آینه ها را می بیند و هر چیزی را که می شکند، خود اوست. بازیگری هم این چنین است. زمانی رویکرد بازیگر درونی است و زمانی، بیرونیست. چه کسی می تواند بگوید کدام یک با ارزش تر است. در فیلم «آرایش غلیظ» رویکرد نقش بیرونی است گرچه نشانه گیری نفس در جامعه است. در «زندگی جای دیگریست» رویکرد نقش درونی بود. من بعد  از اینکه «هر شب تنهایی» را بازی کردم شالیزه عارف پور به من گفت تو چند فیلم را به این دلیل بازی کردی که ابعاد مختلفی از بازیگری است را نشان بدهی و حالا برو همان بازیگری باش که همیشه بودی و باید باشی. من بازیگری با رویکرد بیرونی هستم. تفاوت شاید معنی کاملی در بازیگری نداشته باشد و این سن و سال است که ویژگی های بازی را عوض می کند. شائقی هنگام ساخت «باغ فردوس پنج بعد از ظهر» به من می گفت تو دیالوگ هایت را خیلی خوب می گویی. اکت را هم خیلی خوب نشان می دهی اما در لحظه های سکوت علاف می شوی. راست می گفت. بیشتر بازیگرهای جوان در سکوت معطل می شوند. اثر هنری را با توجه به خود هنرمند باید سنجید. برای همین است که یک هنرمند گاهی منحط می شود چون در روند زندگی واقعی تن به قدرت طلبی و جاه طلبی می دهد و آثار هنری او مثل برخی دوستان، فاقد ارزش می شود. هنرمند را با اثر او باید روانشناسی کرد. انتخاب های ما هم به دورانی که در آن به سر می بریم بر می گردد. وقتی می توانی فیلمنامه را تحلیل کنی دیگر نمی توانی هر پیشنهادی را بپذیری. اگر در فیلم های اخیرم متفاوت به نظر می رسم بهتر است بدانیم رشد کرده ام نه اینکه متفاوت شده باشم. من در زندگی شخصی ام نیز از سکوت و تنهایی می ترسم اما الان نسبت به گذشته در مواجهه با این اتفاق بهتر شده ام و این تغییر در بازی هایم هم نمود پیدا کرده است. برای همین از منوچهر هادی و مسعود سلامی متشکرم که در «زندگی جای دیگریست» با من هم قدم بودند. در فیلم، لحظاتی وجود داشت که من نمی توانستم چیزی بگویم و سکوتم گرفته بود. من هم سکوت می کردم و آنان کات نمی دادند. به من اعتماد شد و من در خودم فرو می رفتم و این تأخیر را مرور می کردم. این به رشد بازیگر بر می گردد و نه به استعداد همیشه داشته اش.  بخشی از کم کاری من به خاطر تکراری نشدن هم هست. بازی در فیلم های اجتماعی فصل های جدیدی از بازیگری را پیش روی من خواهد گذاشت. بازیگری مثل علی مصفا از ابتدا رویکرد به درون دارد و در «پری» بیرونی ظاهر شده است به همین دلیل مورد قبول تماشاگر واقع می شود، چون یک وجه جدید از این بازیگر دیده است. پس بازیگر و کارگردان رشد می کنند و من نیز.  حتی فیلمبردار هم قدم به قدم به رشد می رسد.  ما ناگزیر از رشد هستیم. همانطور که برای جامعه مان حرکت می خواهیم برای درون و بیرون مان هم حرکت می‏خواهیم.  هنرمندی انعکاس و نماینده جامعه خود می  شود.
    می‏ گویند بازی بهداد برای هیأت داوران عادی شده و دیگر سخت به او جایزه می دهند. این را خودتان هم قبول دارید؟
    – مهم نیست. من از وابستگی و دلبستگی بیرون آمده ام. قبلا دوست داشتم دیده و شنیده شوم اما حالا می گویم اگر جایزه به معنی کشف استعداد است یا تشویق، نوبت دیگران است. اگر دیده شدن رشد یک انسان است امیدوارم باز هم رشد کنم و دیده شوم. در عین حال نمی توانم دل به دل دیگرانی بدهم که رشد خودشان را هم نمی بینند چه رسد به رشد ما.  پس در کنار کسانی می ایستم و دوستی می کنم که بخش مثبت مرا می بینند و دیگر نمی خواهم نقد غرض ورزانه دیگران را بشنوم. اندیشه من رشد کردن است. هر کس شما را حتی به راست نقد کند اما با نیتی منفی این کار را انجام دهد، دارد انرژی های  منفی وجودی شما را فعال می کند. در مقابل هر کسی خوبی شما را با نیت خالصانه و راست بیان کند، دارد بخش های خوب شما را به بخش های معیوب سرایت می دهد تا شما رشد کنید. من هیچ احتیاجی به هیچ نقد منتقدی ندارم. در کشور ما نقد علمی وجود ندارد پس نیازی به آن نداریم. من هم نمی توانم در کنار منتقدانی قرار بگیرم که رشد هیچ کس را نمیبینند. جایزه گرفتن یا نگرفتن یعنی داوری و من به قدر کافی تشویق شده ام. الان فقط نیاز به رشد دارم. ما معمولا به اسم دلسوزی دست به تخریب دیگران می زنیم. البته جشنواره برای من اهمیت دارد و اصلا یکی از آبرومندانه ترین چهره های نظام، جشنواره های سینمایی آن است اگرچه ایرادهایی دارد. جشنواره ها باعث افتخار است و مایه خوشبختی که ما نسبت به گذشته با فیلم و تئاتر و موسیقی بیشتری مواجه هستیم. ما جامعه مدرنی نیستیم و با سرعت یک جامعه سنتی داریم پیش می رویم و خوب هم پیش رفته ایم.  فرصت جمع شدن ما دور هم در جشنواره فرصت مغتنم و مقدسی است.

گفتگوهای بیشتر

عضو خبرنامه ما شوید